این روزها پارو را رها کرده ام و دراز شده ام کف قایقی معلق که به هیچ کجا نمی رود !می خندم!دیگر تب هم ندارمداغ هم نیستمدیگر به یاد تو هم نیستمسرد شده امسرد سردنمی دانمشاید…شاید دق کرده ام!کسی چه می داند…لحظاتی هست که هیچ چیز این زندگی قانعت نمی کندو فقط و فقط نیاز به اندکی مردن داری !حس رنگ زرد چراغ راهنمایی رانندگی رو دارم که هیچکی بهش “تـــــوجـــــه” نمیکنه !دلگیرماز دنیآ و روزگآرشاز بی کسی هآ و سکوت هآ!این منم که اینگونه خسته اممنی که همیشه خوب بودم و خندآنمنی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل!نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم!چون “تـو”، “من” نیستی!پس لطفا قضآوتم نکن…حس پرنده ای رو دارم که از قفس آزاد شده اما پرواز از یادش رفته !خدایا خسته ام!از غریبــه بــودن بیــن ِ این آدمـ هااز بـے کسـےاز ایـــن کـه از جنـس ِ آدمـ های اطرافــم نیستــماز اینکه همه تا میفهمــن از خودشــون نیستــمرفتارشــون باهامـ عوض میشـهخدایــا!تو بـا مــن باش..برای سفر به گذشته نیازی به ماشین زمان ندارم …منِ خسته با یک نخ سیگار و چند پک عمیق ، هر روز به گذشته سفر میکنم !چگونه استـــ حال من…با غمـ
برچسب: من آن نیستم که مینمایم,من نیستم,من نیستم چون دیگران,
نویسنده: پرهام قنبریپور
تاريخ: يکشنبه
28 آذر
1395 ساعت: 15:34